××× دلنوشته های مجتبی ×××

سلام به همه ی بچه ها

سلام یلدای عزیزم.فکر نکن فراموشت کردم.

حالا میخوام قصه زندگیمو بعد از رفتن و پشت خالی کردنه یلدام و اینکه حرفمو باور نکرد و با کسی رفت که ازش متنفر بود.

چند روز بعد از رفتن یلدا دیگه هیچ حسی نداشتم آخه یلدا همه ی وجودم بود.همه ی حسم بود.دلم اینقد پر احساس بود که خدا میدونست.ولی خدائیش از عشق چیزی برات کم نزاشتم یلدای من .

ضعف تو این بود که تا ناراحتی پیش میاد میری به یکی دیگه نزدیک میشی.

خب قسمت نبوده.

بعد از رفتنه یلدا بابای خدابیامرزم شماره یکی رو بهم داد و گفت دختر خوبیه

من دیگه هیچ عشق و علاقه ای نداشتم

واسه اینکه دوباره توی خودم غرق نشم و ناراحتی اعصابم اوت نکنه بخاطر مادر و پدر مریضم قبول کردم.دختره شب و روز بهم اس میداد و التماسم میکرد تنهاش نزارم.بهم گفته بود 4 سال ازت بزرگترم.پیش خودم گفتم خب پس دختر پخته ایه با این سنی که داره و مثل 19 -20 ساله ها خام نیست.رفتیم و موقع عقد فهمیدم 9 سال ازم بزرگتره.شوکه شدم.بخاطر خونوادم عقد رو بهم نزدم.خیلی جالبه نه ؟ یلدای من با یکی 9 سال از خودش ازدواج کرد- منم با یکی 9 سال از خودم بزرگتر.اینقد التماسم کرد که بمونم آخر کار خودشو کرد و موندم . میگفت همونی میشم که تو میخوای.بعد از عقد همه چیز خوب بود .برام هیچ  فرقی نداشت.

بخاطرش درس و دانشگاهمو ول کردم رفتم تهران که نزدیک خونوادش باشه و راحت زندگی کنه.سرتونو به درد نمیارم خلاصه ترش میکنم .کم کم اخلاقش عوض شد و حرفاشو بهم تحمیل میکرد . حرفای من براش بی معنی بود.حرف همه ی عالم رو قبول میکرد الا من.چندتا کار عوض کردم-کارگری خدماتی .ساعت 3 پا میشدم میرفتم سر کار تا غروب روز بعد.حقوقی که کفاف هیچی نمیداد.گفتم بهشون من میرم قشم کار پیدا میکنم و زنمو با خودم میبرم.

همه ریختن سرم اول نزاشتن.همه تهدید کردن.چون خودم تنها بودم اونجا.چقد فحش که بهم ندادن.چه تهمت ها که بهم نزدن.همین خانومی که بهم میگفت من بی تو نمیتونم زندگی کنم مهرشو گذاشت اجرا و کسی که میگفت دوست ندارم بری کلانتری منو انداخت زندان -در کمال ناباوری.قبلش بابام به رحمت خدا رفت و داغون شدم.درسمو از دست دادم بدتر شدم .کارمو از دست دادم نابود شدم.اینم اینجوری کرد خاک شدم.خونوادم سند گذاشتن آزاد شدم.باز با یه حقه دیگه شکایت دیگه نوشته بود و دوباره اومد پول بگیره .دوباره منو کشوند دادگاه . دستبند زدن بهم .باز خواستن منو ببرن زندان.خونوادم با هزار  بدبختی و مکافات با رنج و ناراحتی بی نهایت یک وام یک روزه 10 میلیونی سی درصد جور کردن بهش دادن و گورشو گم کرد رفت .و تا الان دارم عذاب میکشم . شبا تا صبح بیدارم . هر شب کارم همینه.الان ساعت نزدیک به 6 و نیم صبحه.چه آرزوهایی داشتم . میخواستم در نهایت سادگی با عشقم زندگی کنم . حتی با نون خالی . فکر کردن که من چشم به مالشون دوختم .هی روزگار نامرد . آدما نابودم کردند یلدا جونم . یلدا عشقم بدجوری با من بازی کردی.

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 5:25 توسط مجتبی غلامی| |
               خوش بحالت که منو یادت نیست    خوش بحالت که فراموشت شد

               خوش بحالت که از این تاریکی        یه ستاره سهم آغوشت شد

                   خوش بحالت که دلت آرومه    خوش بحالت که پریشون نیستی

                   خوش بحالت که منو یادت نیست    خوش بحالت که پشیمون نیستی

 

                   خوش بحالتون با هم خوشحالید    خوش بحالتون با هم خوشبختید

                   هرجایی که من تنهایی رفتم    خوش بحالتون دوتایی رفتید

                   خوش به حالش تو دلت جا داره  خوش بحالش دستاشو میگیری

                   خوش بحالش که پیشش میمونی خوش بحالش که واسش میمیری

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 5:6 توسط مجتبی غلامی| |
خوش بحالت که منو یادت نیست    خوش بحالت که فراموشت شد

خوش بحالت که از این تاریکی        یه ستاره سهم آغوشت شد

 

خوش بحالت که دلت آرومه    خوش بحالت که پریشون نیستی

خوش بحالت که منو یادت نیست    خوش بحالت که پشیمون نیستی

 

خوش بحالتون با هم خوشحالید    خوش بحالتون با هم خوشبختید

هرجایی که من تنهایی رفتم    خوش بحالتون دوتایی رفتید

خوش به حالش تو دلت جا داره  خوش بحالش دستاشو میگیری

خوش بحالش که پیشش میمونی خوش بحالش که واسش میمیری

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 5:1 توسط مجتبی غلامی| |
             عکساتو بگیر عکسامو بده * * * روزاتو بگیر شبامو بده

                           قصه ی با تو بودن دیگه تمومه 

لحظه های عاشقی همش حرومه * * * زندگی با تو بودن بی دوومه

                          رویای همیشه بودن نا تمومه 

               عکسات دیوونم میکنه * * * حرفات ویرونم میکنه

           خاطراتت آوارم میکنه * * * دیگه از زندگی بیزارم میکنه

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 14:12 توسط مجتبی غلامی| |
خوش به حالت که هرجایی من تنهایی رفتم شما با هم رفتین

خوش به حالت که منو یادت نیست

خوش به حالت که با نامردی سهمه آغوشت شد

خوش به حالت که تو هم نامردی رو ترجیح دادی

خوش به حالت یکی رو داری کنارت

خوش به حالت که دلت آرومه

خوش به حالت که پریشون نیستی

خوش به حالت که شبا تا صبح بیدار نیستی

خوش به حالت که دایم بیهوش نمیشی بیفتی رو زمین کتفت در بره یا سرت بیشتر از ده تا بخیه بخوره

و خوش به حالت های دیگه ...

منم خودمو واسه پرواز آماده کردم - دیگه راحته راحت میشم

راحت ....

نوشته شده در پنجشنبه هفتم فروردین 1393ساعت 8:4 توسط مجتبی غلامی|

خدایا شاید قسمت اینه تنها بمونم و تنها نفس بکشم

شب و روزم شده اتاقم.پا به پای شب بیدار موندن

گریه هایی که کسی جز تو نمی بینه خدا جونم

آره دیگه یقین پیدا کردم دلم بی کس باید بمونه

شکرت خداجونم

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1392ساعت 13:6 توسط مجتبی غلامی| |

خدایا خسته ام

به یگانگی خودت خسته ام

منو ببر خدا

چقد زجر بکشم ؟

منی که بچه یتیم و بچه فقیرم چرا باید اینهمه زجر بکشم خدای من ؟

هر روز یه دردسر و مشکل

خدایا ایا حق من اینه ؟

خدااااااااااااااااااااااااا منو با خودت ببررررررررررررررررررر

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1392ساعت 22:16 توسط مجتبی غلامی| |
.


پدر عزیزم به سلامت .

رفتی و منو بیش از پیش تنها گذاشتی

الان دیگه حتی از خونه بیرون نمیرم

همش توی اتاقم نشستم و قدم میزنم

دیگه مجتبی وجود خارجی نداره

روزگار و آدما بد با من بازی کردند

من را در خودم شکستند و رفتن

دوست دارم پدر عزیزم

بهشت بر تو مبارک باد

بیادتم پدر نازنینم

نوشته شده در جمعه یکم آذر 1392ساعت 1:26 توسط مجتبی غلامی| |

باز من و ماه و ستاره ها و خدا کنار هم نشستیم

و باز هم دنیای از سوالات بی جواب و خستگی دلی که روزی بیقرار بود

همه ی اون بدبختی ها و ناکامی هایی که داشتم ی طرف ، مریضی بابام هم یه طرف

باباجونم سرطان گرفته و دارم سعی میکنم پا به پاش یارش باشم تا بتونه ایشالا خوب بشه

واقعا دوران سختی رو دارم پشت سر میذارم

اون از عشقی که تنهام گذاشت به امان خدا - خوشبخت باشه ایشالا

گریه هام دیگه رنگ خون گرفته ، هرکاری میکنم گریه ام نمیاد و وقتی هم گریه ام میاد با سردرد شدید همراهه

خدای مهربونم باز هم شکرت ، میسوزیم و میسازیم برای بقا ، برای ادامه ی حیاطی که هیچ رنگ و بویی نداره ، برای باغ دلی که رنگ خزان توش کهنه شده دیگه ، برای چشمی که خشک شد به در و ترک خورد ، برای دلی که تیکه تیکه ی احساس و وجودش رو از دست داد .

پدر عزیزم دوستت دارم و تا میتونم کمکت میکنم خوب بشی حتی اگه قرار باشه همه ی اعضامو بدم بهت تا زنده بمونی . عاشقتم پدرم

نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1392ساعت 21:55 توسط مجتبی غلامی| |
 

و امشب یکی از بدترین شبهائیه که دارم ژشت سر میذارم .

اصلا باورم نمیشه به اینجا رسیدم

اون آدمی که کلی آرزو داشت و کلی ذوق و شوق زندگی داشت چرا اینجوری شد ؟

چرا آدما نفهمیدن حرف دلمو ؟

و حالا من جزوی از خاک شدم . دارم جدا میشم و تنهایی میخوام به راهم ادامه بدم

خندم میگیره از خودم . منی که واسه خودم کسی بودم الان هیچی نیستم

یه خاطره بودم که فراموش شدم و رفتم

همه ی غمها دست به دست هم دادن و مردی که توی زندگیش جسور و بیباک بود رو زمین زدند

ولی من تسلیم نمیشم

کسی که در آغوش غم بزرگ شده تنهایی بهترین همدم اونه

خداجون شکرت که بهم زندگی دادی . خداجون ازت میخوام منو ببخش و کمک کن

کمکم کن تنهایی به راهم ادامه بدم

زندگی نقطه سر خط

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1392ساعت 0:29 توسط مجتبی غلامی|