|
××× دلنوشته های مجتبی ××× | ||
|
عاشقه رنگه سیاهه شبه یلدام آخه از روشنی هیچ خیری ندیدم عاشقه تلخیه انتهای عشقم حالا که به آخر قصه رسیدم عاشقه رنگه شب و رنگه غروبم عاشقه مرگه دقیقه های خوبم با تمومه اشتیاقم آروم آروم به در بسته ی بی کسی می کوبم عاشقه شبای دلمردگی هستم عاشقه تنهایی و خستگی هستم حالا که این زندگی شبیه مرگه بی امون عاشقه این زندگی هستم خنده داره دیگه دلسوزی به حالم خط کشیدم روی روزای محالم همه ی آینده ی من واسه ی تو من فقط گذشته مونده تو خیالم تنهایی سهمه منه خیلی عزیزه نمیخوام کسی اونو ازم بگیره دیگه تنهائیمو به دنیا نمیدم نمیذارم دله تنهائیم بمیره
[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 23:35 ] [ مجتبی غلامی ]
دیروز سیزده بدر بود . با خونواده نرفتم بیرون . همش تو خونه ام . بچه ها زنگ زدن رفتیم یه جایی که جمعیته زیادی اومده بودند . موسیقی زنده واسشون اجرا کردیم . خیلی خوب بود .... ولی بازم بغض قدیمی اومد سراغم . باز دلتنگیام گل کرد و تنهایی رو طلبیدم . دله جمعیتی رو شاد کردم و با استقبالشون منو شاد کردن واسه لحظاتی .رفتم خونه . تک و تنها به همون یادگاریهای قدیمی اما با ارزش خیره شدم . نمیدونم چرا سهمم از این همه عشق و محبت شد این روزگاره پوچ و تکراری. این بلاهای جدید هم واقعا منو زمین گیر کرده . امیدوارم یلدای من در خوشی کامل باشه . انشاالله . خوبی و شادی رو واسه همه میخوام هرچند خودم غرق بشم تو غم و غصه ها . اینم جزوی از سرنوشتمه که نمیشه ازش فرار کرد. به امید روزی که فقر و تنگدستی و زشتی و بدی ریشه کن بشه . مواظبه خودت باش یلدای عزیزم . بای بای [ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 12:34 ] [ مجتبی غلامی ]
سلام یلدای من عید و ساله نو رو بهت تبریک میگم امیدوارم ساله خوب و پر برکتی داشته باشی همراه با شادی و آرامش دلت همواره بی نگرانی باشه مامانت در سلامتی باشه تندرست و پر از شادی باشی عزیزم
[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 14:0 ] [ مجتبی غلامی ]
به ساله جدید نزدیک میشیم و وارد ۲ سال میشم که یلدام رفته ولی هنوز همون عشق و احساس رو بهش دارم و خوشحالم .خوشحالم از اینکه دلی کنارش هست تا کمبوداشو پر کنه . خدا رو شکر میکنم که هنوز زنده ام . اون چند بار خودکشی رو خداوند چشم پوشی کرد و منو نبرد تا حسرته زندگی رو بخورم .دوست داشتم الان کنارت بودم یلدای من ! ولی خدا نخواست . تو شاد باشی و شبا با خیاله راحت سر رو بالش بذاری برام دنیایی ارزش داره . خیلی دلم برات تنگ شده . خیلی خیلی . انشاالله تمامه لحظاتت پر از شادی و تندرستی باشه یلدای خوبم . از حالت خبر ندارم و نمیدونم کجایی ؟ و این شکنجه ی بزرگیه واسه من .نمیدونم میای اینجا حرفامو میخونی یا نه ؟ خیلی خیلی دوستت دارم . دلیله اینکه تا الان زنده ام یاد و خاطراتته . عکسا و هدیه هات . هر شب و روز بهشون خیره میشم . خوشبخت باشی انشاالله یلدای بینظیرم .یا دت نره بی نهایت دوستت دارم . [ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 0:38 ] [ مجتبی غلامی ]
بهونه های دلتنگیمو به کی بگم یلدا ؟ دریای اشکمو کی خریداره یلدا ؟ چشمای بی رمقمو کی نگاه میکنه یلدا ؟ غم و غصه ی دله به خاک افتادمو کجا بنا کنم یلدا ؟ بهوه نه ات واسه رفتن خیلی کم بود یلدا !
تو آخرین لحظه ! درست یک قدمه دیگه مونده بود ! چرا تنهام گذاشتی که به اینجا برسه سرنوشتم ؟ بهم گفتن رنگه اتاقتو عوض کن .گفتم این رنگهایی که با جون و دل به اتاقم زدم آسمونی پر از خاطره داره واسم .زمانی که نصفه شب اتاقه نقلیمو نقاشی میکردم با یلدای خودم حرف میزدم و دلم فقط با یلدام آروم میشد و میشه . احساسی به کسه دیگه ای ندارم یلدا ! یلدای رفته ی من ! هرکجا هستی بدون تمامه احساس و دلم تا نفس داری پیشته . دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت یلدای قشنگم آرزوی خوشبختی میکنم برات نیستی که از حالت خبر بگیرم کجای این دنیا رو بگردم ؟ خیلی چیزا هست که میخوام برات بگم ولی نشونه ای ازت ندارم هر روز باید بسوزم و خاموش بشم دسته گلت هنوز رو دکوریه بهم رامش میده . و مجسمه هایی که پیشمه تورو نمایان میکنه خوش بحالت عزیزم . آی لاو یو یلدا
[ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 1:14 ] [ مجتبی غلامی ]
آدما هر روز نقابه تازه به صورت میزنن کاش میشد سرنوشت رو از نو ساخت تا اگه دل شکست بشه ازنو ساختش به شب و روزم که فکر میکنم میبینم همش یه آهنگ رو دنبال میکنن. دلم واسه اون لحظه های قشنگ و شیرین تنگ شده . واسه اون شبایی که تا صبح همرکابه من بیدار میموند و باهام حرف میزد . دلم واسه خندیدنش.تیکه انداختنش تنگ شده.آهی عمیق کار هر شبه دله بدبختم شده . نا امید نیستم چون خدا اینجوری خواسته . قصر دلم با رفتنش متروکه و بی ستاره شده . باید ساخت و زجرشو کشید . اینه دنیایی که ما توش دست و پا میزنیم ! نمیدونم این پول چیه که همه رو به جونه هم انداخته و همه ی چشما به این چیزه مزخرف دوخته شده ؟ همین پول باعث خیلی از جداییها میشه . ولی یلدای من که دیگه ماله من نیست قبول نکرد آه و آه و آآآه [ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ] [ 21:55 ] [ مجتبی غلامی ]
حالا دیگه یقین دارم که سرنوشتم به انتها رسیده . با این بلاهایی که سرم اومده و داره میاد لباس خورشید و ماه از تنم بیرون اومده . دیگه نه کسی چشمشو بروی من باز میکنه نه ماه بهم لبخند میزنه نه خورشید ! خسته شدم از گریه های شبانه و بغض مبهم ! خواستم پر بکشم به جایی که کسی نباشه ولی بال و پرم رو ازم گرفتند. چقد احساس داشتم ! چقد امید و آرزو داشتم ! همش نابود شد و زیر خاک دفن شد ! مرگ با شرافت رو ترجیح میدم تا دست و پا زدن تو این باتلاق دنیا رو ! نمیدونم چه گناهی مرتکب شدم که سزاوار این سرنوشت بی رنگ شدم !؟ خوش بحاله اونایی که زندگی خوب و عاشقانه دارند ! کاش من بودم و خدا فقط! کاش تو مسیر عشق پا نمیذاشتم ! کاش نقاشی نمیکردم برگه سرنوشت رو ! خدایا ازت میخوام منو ببخشی و منو از این جاده برداری بزاری تو یه جاده خلوت و با آرامش! خدایا دلگیرم از آدما و کارهاشون ! از نفرین کردنشون و تلخی نگاهشون ! از همه چیز خسته شدم ! چرا من ؟ چرااااااااااااااااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ [ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 11:24 ] [ مجتبی غلامی ]
دوست داشتم !!! دوست داشتم توی جزیره ای رویایی بودم . صبح با صدای پرندگان خوش آواز از خواب پا میشدم ! از کلبه ی قشنگم بیرون می اومدم و صبح بخیری جانانه میگفتم به حیوونای جنگل رویاییم .آخ که چه حال و هوایی داره ! طلوع خورشید همچون پارچه ی ابریشمی تمامه بدنمو نوازش میکرد .روی ماسه های لبه ساحل قدم میزدم و لبخندی شیرین میزدم از قلقلک دادن شن و ماسه هایی که زیره پام سر میخوردن ! دوست داشتم کناره کسی باشم که همه ی عشق و امیدم بود ! همه ی احساس و نفسم بود ! دوست داشتم وفا راهه اصلیشو طی میکرد نه اینکه ............. !!!! ذهنم مثله قبلا نیست ! نمیدونم چم شده ؟ فقط دارم دوره خودم میچرخم ! وقتی میگم همه ی دنیای امروز ما شده پول و بس کسی باور نمیکنه ! ااااااونم باور نکرد ! اره یلدام هم باور نکرد . زندگی فراتر از اون چیزی بود که فکرشو میکرد ! اگه بحثه پول نبود الان کناره هم بودیم ! بسوزه پدره پوووووووول!!! [ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 20:33 ] [ مجتبی غلامی ]
بسم الله الرحمن الرحیم
بازم شبی شد از شبهای خدا شب یلدا هم شد و من بی یلدا خلوت کردم . همه در شادی و من توی سکوته مبهم و همون لبخنده ظاهری که مجبورم انجامش بدم .به مولا هرجایی نگاه میکنم روی دیوارا و هزار جای دیگه اسمه یلدا نوشته و بازهم تو اعماقه وجودم غرق میشم توی عالمی که دومی نداره ! کاش کسی رو جای من نمیاورد! اشکالی نداره .حکمته خداست .قربونه خدای مهربون برم که بی اون زندگی معنایی نداره . هیچکس نمیتونه درک کنه من چرا و چقد گریه میکنم روزا و شبا . همه فقط بلدن بگن بیخیال بابا.فراموش کن . ولی نمیشه نمیشه . کسی که تمامه وجودت از اون باشه و روح و احساس و وجودت پیشه اون باشه محاله فراموش بشه .حتی واسه یه لحظه !!!! فقط مرگ میتونه منو از یلدا جدا کنه . هرچند اون شاید دیگه به فکرم نباشه .خداروشکر هیچی کم نداره .خدا رو شکر. به امیده خوشبختی یلداااااااااااااااااااااا !!!!!!!!!!!!!! [ جمعه دوم دی 1390 ] [ 19:48 ] [ مجتبی غلامی ]
محرم اومد و دلها باری دیگر صحرای کربلا رو طلب میکنن . به راستی محرم و صفره که اسلام رو زنده نگه داشته .باز محرم اومد و جامه مشکی به تن کردیم تا همرنگ جماعت بشیم .وقتی صدای روضه بلند میشه با عمق دل میریم به کربلا . [ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 0:20 ] [ مجتبی غلامی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||