X
تبلیغات
××× دلنوشته های مجتبی ×××

××× دلنوشته های مجتبی ×××

             عکساتو بگیر عکسامو بده * * * روزاتو بگیر شبامو بده

                           قصه ی با تو بودن دیگه تمومه 

لحظه های عاشقی همش حرومه * * * زندگی با تو بودن بی دوومه

                          رویای همیشه بودن نا تمومه 

               عکسات دیوونم میکنه * * * حرفات ویرونم میکنه

           خاطراتت آوارم میکنه * * * دیگه از زندگی بیزارم میکنه

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 14:12 توسط مجتبی غلامی| |
خوش به حالت که هرجایی من تنهایی رفتم شما با هم رفتین

خوش به حالت که منو یادت نیست

خوش به حالت که با نامردی سهمه آغوشت شد

خوش به حالت که تو هم نامردی رو ترجیح دادی

خوش به حالت یکی رو داری کنارت

خوش به حالت که دلت آرومه

خوش به حالت که پریشون نیستی

خوش به حالت که شبا تا صبح بیدار نیستی

خوش به حالت که دایم بیهوش نمیشی بیفتی رو زمین کتفت در بره یا سرت بیشتر از ده تا بخیه بخوره

و خوش به حالت های دیگه ...

منم خودمو واسه پرواز آماده کردم - دیگه راحته راحت میشم

راحت ....

نوشته شده در پنجشنبه هفتم فروردین 1393ساعت 8:4 توسط مجتبی غلامی|

خدایا شاید قسمت اینه تنها بمونم و تنها نفس بکشم

شب و روزم شده اتاقم.پا به پای شب بیدار موندن

گریه هایی که کسی جز تو نمی بینه خدا جونم

آره دیگه یقین پیدا کردم دلم بی کس باید بمونه

شکرت خداجونم

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1392ساعت 13:6 توسط مجتبی غلامی| |

خدایا خسته ام

به یگانگی خودت خسته ام

منو ببر خدا

چقد زجر بکشم ؟

منی که بچه یتیم و بچه فقیرم چرا باید اینهمه زجر بکشم خدای من ؟

هر روز یه دردسر و مشکل

خدایا ایا حق من اینه ؟

خدااااااااااااااااااااااااا منو با خودت ببررررررررررررررررررر

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1392ساعت 22:16 توسط مجتبی غلامی| |
.


پدر عزیزم به سلامت .

رفتی و منو بیش از پیش تنها گذاشتی

الان دیگه حتی از خونه بیرون نمیرم

همش توی اتاقم نشستم و قدم میزنم

دیگه مجتبی وجود خارجی نداره

روزگار و آدما بد با من بازی کردند

من را در خودم شکستند و رفتن

دوست دارم پدر عزیزم

بهشت بر تو مبارک باد

بیادتم پدر نازنینم

نوشته شده در جمعه یکم آذر 1392ساعت 1:26 توسط مجتبی غلامی| |

باز من و ماه و ستاره ها و خدا کنار هم نشستیم

و باز هم دنیای از سوالات بی جواب و خستگی دلی که روزی بیقرار بود

همه ی اون بدبختی ها و ناکامی هایی که داشتم ی طرف ، مریضی بابام هم یه طرف

باباجونم سرطان گرفته و دارم سعی میکنم پا به پاش یارش باشم تا بتونه ایشالا خوب بشه

واقعا دوران سختی رو دارم پشت سر میذارم

اون از عشقی که تنهام گذاشت به امان خدا - خوشبخت باشه ایشالا

گریه هام دیگه رنگ خون گرفته ، هرکاری میکنم گریه ام نمیاد و وقتی هم گریه ام میاد با سردرد شدید همراهه

خدای مهربونم باز هم شکرت ، میسوزیم و میسازیم برای بقا ، برای ادامه ی حیاطی که هیچ رنگ و بویی نداره ، برای باغ دلی که رنگ خزان توش کهنه شده دیگه ، برای چشمی که خشک شد به در و ترک خورد ، برای دلی که تیکه تیکه ی احساس و وجودش رو از دست داد .

پدر عزیزم دوستت دارم و تا میتونم کمکت میکنم خوب بشی حتی اگه قرار باشه همه ی اعضامو بدم بهت تا زنده بمونی . عاشقتم پدرم

نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1392ساعت 21:55 توسط مجتبی غلامی| |
 

و امشب یکی از بدترین شبهائیه که دارم ژشت سر میذارم .

اصلا باورم نمیشه به اینجا رسیدم

اون آدمی که کلی آرزو داشت و کلی ذوق و شوق زندگی داشت چرا اینجوری شد ؟

چرا آدما نفهمیدن حرف دلمو ؟

و حالا من جزوی از خاک شدم . دارم جدا میشم و تنهایی میخوام به راهم ادامه بدم

خندم میگیره از خودم . منی که واسه خودم کسی بودم الان هیچی نیستم

یه خاطره بودم که فراموش شدم و رفتم

همه ی غمها دست به دست هم دادن و مردی که توی زندگیش جسور و بیباک بود رو زمین زدند

ولی من تسلیم نمیشم

کسی که در آغوش غم بزرگ شده تنهایی بهترین همدم اونه

خداجون شکرت که بهم زندگی دادی . خداجون ازت میخوام منو ببخش و کمک کن

کمکم کن تنهایی به راهم ادامه بدم

زندگی نقطه سر خط

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1392ساعت 0:29 توسط مجتبی غلامی|
mahe ramezoon ham omad

yadame to mahe ramezoon bekhatere eshgham otaghamo ba dastaye khodam rang mikardam

shaba bahash harf mizadam o rang mikardam otagh ro asheghane . che lahazate shadi bod vaghean .

alan dastam khali o delam soot o koore. dige chizi azam namonde

sahar hamdige ro az khab pa mikardim vase sahari . cheghad shad bodam khodaya !!!'

chera va chera va chera .........

cherahaye ziadi to zendegim hast ke javabesho nadad o raft

nafahmid eshgham pak bod

oni ke pool dasht rahat behesh resid

khande dare vaghean

hey goftam pool alan hame chize

migoft na eshtebah mikoni

mojtaba to dige be akhar residi khabar nadari ........

to mordi mordi mordi

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1392ساعت 16:21 توسط مجتبی غلامی|
 

 پای پنجره نشستم کوچه خاکستریه باز .....زیر بارون من چه دلتنگتم امروز

 انگار از همون روزاست ... حال و هوام رنگه توئه ... کوچه دلتنگ توئه

 دلم گرفته دوباره هوای تورو داره ..... چشمای خیسم واسه ی دیدنت بیقراره

                     این راه دورم خبر از دله من که نداره

آروم ندارم یه نشونه میخوام واسه قلبم .....جز این نشونه واسه چی زیدخیل نمیبندم

                     این دله تنهام دوباره هوای تورو داره

         هوای شهر تو و بوی گلا .... پیچیده توی اتاقم مثل خواب

       داره بدجوری غریبی میکنه ..... آخه جز تو دردمو کی میدونه ؟

دلم گرفته دوباره هوای تورو داره ..... چشمای خیسم واسه ی دیدنت بیقراره

                      این راه دورم خبر از دله من که نداره

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1392ساعت 1:1 توسط مجتبی غلامی| |
 

سال جدید هم اومد

خدا کنه این سال برام خوب باشه

خسته شدم از بس محبت کردم و جوابشو با ............. گرفتم .

خدای مهربون دارم تلاش میکنم فقط برای با تو بودن نه آدما .

پس کمکم کن خداجون

آرزو میکنم همه عاقبت بخیر بشن و سال خوب و پر برکتی واسه همه باشه

حس رویایی بودن رو هم دیگه ندارم

روز بروز جامعه داره بدتر میشه

بقول معروف هرکی پولداره راحته و ماهایی که ساده هستیم همچنان در باتلاقیم ولی بازم شکر خدای خوبم چون ناشکر نیستم .

هنوز شبایی که لبه دریا باهات گرم میگرفتم یادمه ها خدا جون !!!

هنوز خاطراته گذشته باهامه و همین برام کافیه .

هیچ وقت دلبسته و چشمداشتی به مادیات نداشتم و ندارم خدای من .

همون یک ریالی که دارم با دیگران قسمت میکنم .

و این مهمه ...............

 

خداجون شکرت که میتونم محرم راز بچه های ایران زمین باشم

همین که دیگران شاد باشند واسم کافیه

همین کافیه ........... .

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1392ساعت 13:1 توسط مجتبی غلامی| |